...و من خدایی دارم
...به بهشت نمیروم اگر مادرم آنجا نباشد
نامهربانی.. مشکلات.. درد.. دوری.. بیماری.. نداری.. شکست.. عشق.. فقر.. تنهایی.. نامیدی.. سکوت و... و من خدایی دارم که هیچگاه مرا فراموش نمی کند، او که مرا دوست دارد و بهترین ها را برایم می خواهد، خدایی که لحظه ای مرا بحال خود وا نمی گذارد و همیشه در کنار من است حتی لحظاتی که سرشار از معصیتم و گناه وجودم را فرا گرفته است. خدایی که می بخشد بی منت، به منتهایی بزرگیش و نعمت می دهد بی اندازه، به بی کرانگی مهربانیش. آری! این زبان من است که رسوا شده ی این خدای بزرگ است. بارالها! تو تنها دارایی من هستی و براستی که ثروتمندم و بی نیاز از غیر تو. هرگز از رحمت تو نومید نخواهم شد، چون به یقین می دانم که دوستم داری ... بنده گناهکار تو ح... و کسی در این حوالی شب پر گلایه دارد ... و کسی در این حوالی غم بی شمار دارد ... ح... خواجه عبدالله انصاري خوش به حال من و دریا و غروب و خورشید و چه بیذوق جهاني که مرا با تو نديد رشتهاي جنس همان رشته که بر گردن توست چه سر وقت، مرا هم به سر وعده کشيد نه کف و ماسه که نايابترين مرجانها تپش تبزده نبض مرا ميفهميد آسمان روشنياش را همه بر چشم تو داد مثل خورشيد که خود را به دل من بخشيد ما به اندازه هم سهم ز دريا برديم هيچکس، مثل تو و من، به تفاهم نرسيد خواستي شعر بخوانم دهنم شيرين شد ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشيد من که حتي پي پژواک خودم ميگردم آخرين زمزمهام را همه شهر شنيد... چه بد روزی بود روزی که تو را از دست دادم... و چه بد حالی بود که فهمیدم دیگر صدایت را نخواهیم شنید و تو برای همیشه فراموشم کردی حیف! از آن روز که فرصت نشد به چشمانت نگاه کنم و بگویم ... حیف از آن روز که نشد دستانت را بگیرم و بگویم... و هزاران افسوس که حال دیگر هیچ فایده ای ندارند تو هزاران سال است که رفته ای و هرگز تو را نخواهم دید به قول شاعر در ترانه ای که این روزها زیاد گوش میدهم: حیف! حضور تو بند مو بود... حیفً ادامه با تو آرزو بود ... ... سلام مادرم امروز سومین سالگرد نبودت است افسوس که نیستی افسوس که نیستی افسوس که نیستی تا دست و پایت را ببوسم و سر بروی سینه ات بگدارم و صدای نازنین و دلنشین قلبت را بشنوم و آرامشم دهد ... افسوس که نیستی سایه سرم افسوس و هزار افسوس ... محمد علی بهمنی تنتان سلامت nhn پیش از خداحافظی ات؛ چتری به دستت میدهم! آهی به راهت میکشم؛ شاید که برگردی! به جای هر حرفی فقط خطی ز چشمِ خیسِ خود… تا به نگاهت میکشم، شاید که برگردی! باران ببارد میروی باران نبارد میروی…! این بغض بی صاحب چرا از تو ندارد پیروی؟ بی من شدی راهی چرا؟ از من نمیخواهی چرا، کاری کنم پیدا کند پایان خوش این ماجرا… گفتم خداحافظ ولی؛ در دل چه آهی دارم! ای عشق… غیر از تماشای تو در باران؛ چه راهی دارم… ای عشق… بعد از تو این باران تو را؛ هر بار به یادم خواهد آورد چیزی نماند از این عاشق؛ که در عشقت بد آورد باران ببارد میروی باران نبارد میروی…! این بغض بی صاحب چرا از تو ندارد پیروی؟ بی من شدی راهی چرا؟ از من نمیخواهی چرا، کاری کنم پیدا کند پایان خوش این ماجرا… پیش از خداحافظی ات؛ چتری به دستت میدهم! آهی به راهت میکشم؛ شاید که برگردی! به جای هر حرفی فقط خطی ز چشمِ خیسِ خود… تا به نگاهت میکشم، شاید که برگردی! باران ببارد میروی باران نبارد میروی…! این بغض بی صاحب چرا از تو ندارد پیروی؟ بی من شدی راهی چرا؟ از من نمیخواهی چرا، کاری کنم پیدا کند پایان خوش این ماجرا… گفتم خداحافظ ولی؛ در دل چه آهی دارم! ای عشق… غیر از تماشای تو در باران؛ چه راهی دارم… ای عشق… بعد از تو این باران تو را؛ هر بار به یادم خواهد آورد چیزی نماند از این عاشق؛ که در عشقت بد آورد باران ببارد میروی باران نبارد میروی…! این بغض بی صاحب چرا از تو ندارد پیروی؟ بی من شدی راهی چرا؟ از من نمیخواهی چرا، کاری کنم پیدا کند پایان خوش این ماجرا… این چیست که چون دلهره افتاده به جانم حال همه خوب است، من اما نگرانم در فکر تو بستم چمدان را و همین فکر مثل خوره افتاده به جانم که بمان چیزی که میان تو و من نیست غریبی است صد بار تو را دیدهام ای غم به گمانم؟ انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت اینقدر که خالی شده بعد از تو جهانم از سایه سنگین تو من کمترم آیا؟ بگذار به دنبال تو خود را بکشانم ای عشق، مرا بیشتر از پیش بمیران آنقدر که تا دیدن او زنده بمانم ... فاضل نظری هرچند حیا میکند از بوسهی ما دوست دلتنگی ما بیشتر از دلهرهی اوست اعجاز تو ای عشق نه سحر است نه جادوست زهری که بنوشم ز لب سرخ تو داروست تا یاد بگیرم که سفر خوی پرستوست در بستر مرداب چه حاجت به تکاپوست دیگر همانند گذشته دلتنگات نمیشوم! اثری از : اُزدمیر آصاف, تر جمه سیامک تقی زاده
![]()
ز زمین، ز آسمان ها و تمام هر چه دارد ...
تو به بخوان گلایه اما ...
به خدا کنایه دارد!![]()
بارالها…
از كوي تو بيرون نشود پاي خيالم
نكند فرق به حالم ....
چه براني، چه بخواني…
چه به اوجم برساني
چه به خاكم بكشاني…
نه من آنم كه برنجم
نه تو آني كه براني..
نه من آنم كه ز فيض نگهت چشم بپوشم
نه تو آني كه گدا را ننوازي به نگاهي
در اگر باز نگردد…
نروم باز به جايي
پشت ديوار نشينم چو گدا بر سر راهي
كس به غير از تو نخواهم
چه بخواهي چه نخواهي
باز كن در كه جز اين خانه مرا نيست پناهی![]()
![]()

![]()

![]()

وقتی حصار غربت من تنگ می شود
هر لحظه بین عقل و دلم جنگ می شود
از بس فرار کرده ام از خویش خویشتن"
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود"
گاهی به ترکتازی شعرم خوشم ولی
گاهی کمیت شاعری ام لنگ می شود
هر چند می شکیبم بر عشق باز هم
گاهی دلم اسیر دل سنگ می شود
گر یک نظر به روی شما کرد یار ما
دنیای عشق با تو هماهنگ می شود
"گاهی دلم برای خودم تنگ می شود"
یا لحظه به نای غمش چنگ می شود
گاهی زمین به تمام فراخی اش
در پیش کلبه کوچک ما،تنگ می شود
گاهی لطافت سحری ام به وقت ذکر
با باده سحری اش جنگ می شود
گاهی به محتسب برسد عقل و دین من
گاهی ز مستی ام همه جان سنگ می شود
گاهی فغان نمی رسد به هر کسی
گاهی دلم به نای نی اش رنگ می شود
گر شعر گفتم به هوای رخ عزیز
این شعر هم به هوایش ننگ می شود ...
![]()

![]()

![]()

الفت چه طلسمیست که باطلشدنی نیست
ای کاش شب مرگ در آغوش تو باشم
یکبار دگر بار سفر بستی و رفتی
از کوشش بیهودهی خود دست کشیدم
فاضل نظری![]()

حتی دیگر گاه به گاه گریه هم نمیکنم،
در تمام جملاتی که نام تو در آنها جاریست،
چشمانم پُر نمیشود
تقویم روزهایِ نیامدنت را هم دور انداختهام.
کمی خستهام، کمی شکسته
کمی هم نبودنت، مَرا تیره کرده است.
اینکه چطور دوباره خوب خواهم شد را هنوز یاد نگرفتهام،
و اگر کسی حالم را بپرسد، تنها میگویم خوبم!
اما مضطربم
فراموش کردن تو علیرغم اینکه میلیونها
بار به حافظهام سَر میزنم
و نمیتوانم چهرهات را به خاطر بیاورم، من را میترساند!
دیگر آمدنت را انتظار نمیکشم
حتی دیگر از خواستهام برای آمدنت گذشتهام،
اینکه از حال و رُوزت باخبر باشم، دیگر برایم مهم نیست!
بعضی وقتها به یادت میافتم
با خود میگویم: به من چه؟ درد من برای من کافیست!
آیا به نبودنت عادت کردهام؟
از خیالِ بودنت گذشتهام؟
مضطربم
اگر عاشق کسی دیگر شوم
باور کن آن روز، تا عمر دارم،
تو را نخواهم بخشید!
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |



