...و من خدایی دارم

...به بهشت نمیروم اگر مادرم آنجا نباشد

پاییز کوچک من ...

و من خدایی دارم ...

پاییز کوچک من،

پاییز کهربایی تبریزی­ هاست

که با سماع باد

تن را به پیچ و تاب جذبه

تن را به رقص می­ سپرند

و برگ­ های گر گرفته

که گاهی با گردباد

مخروط واژگونه­ ای از رنگ­ اند

و گاه ماهیان شتابانی

در آب­ های باد

 

پاییز کوچک من،

وقت بزرگ باران­ ها

باران، جشن بزرگ آینه­ ها در شهر

باران که نطفه می­ بندد در ابر

حیرت درخت­ های آلبالو را می­ گیرد،

و من غم بزرگ باغچه را

از شادی حقیر گلدان­ ها

زیباتر می­ یابم.

 

پاییز کوچک من،

گنجایش هزار بهار،

گنجایش هزار شکفتن دارد

وقتی به باغچه می­ نگرم

روح عظیم «مولانا» را می ­بینم

که با قبای افشان

و دفتر کبیرش

زیر درخت­ های گلابی

قدم می­ زند

و برگ­های خشک

زیر قدم­هایش شاعر می­ شوند

وقتی به باغچه می­ نگرم

«بودا» حلول می­ کند

در قامت تمام نیلوفرها

وقتی به باغچه می­ نگرم

پاییز «نیروانا» ست

پاییز نی زنی است

که سحر ساده­ ی نفسش را

در ذره­ های باغ

دمیده است

و می ­زند

که سرو به رقص آید

 

پاییز کوچک من

دنیای سازش همه رنگ­ هاست

با یکدیگر

تا من نگاه شیفته­ ام را

در خوش­ترین زمینه به گردش برم

و از درخت­ های باغ بپرسم

خواب کدام رنگ

یا بی رنگی را می­ بینند

در طیف عارفانه­ ی پاییز؟

 

"حسین منزوی

 

 

نوشته شده در ساعت توسط ح...



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت